تبليغاتX
دنياي زيباي من

دنياي زيباي من

تفكر كن

 دكتر شريعتي:   

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن .

بر گرفته از وبلاگ فروهرها

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 16:21  توسط ....  | 

یه داستان مامان تقدیم به فرشتگان خدا روی زمین

کودکی که اماده تولد بود نزد خدا رفت واز او پرسید :میگویند فردا مرا به زمین می فرستید.اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا

بروم؟

خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری ازفرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست  و از تو نگهداری خواهد کرد. 

اما کودک هنوز مطمئن نبودو گفت من اینجا کاری جز خندیدن واواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.خداوند لبخند زدو گفت:فرشته تو برایت اواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند میزند.تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان انها را نمی فهمم.خداوند او را نوازش کرد وبه او گفت فرشته تو با دقت وصبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک گفت وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟جواب شنید فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.

کودک باز هم پرسید واین بار گفت: شنیدهام در زمین ادمهای بد هم وجود دارند چه کسی از من محافظت میکند.و شنید:فرشته ات از تو محافظت میکند حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

در ان هنگام بهشت ارام بود اما از زمین صداهایی شنیده میشد.کودک میدانست که به زودی باید سفرش را اغاز کند.او به ارامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:

خدایا اگر باید همین الان بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.خدا شانه های او را نوازش کرد وبه ارامی گفت:

                                      مادر!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 18:10  توسط ....  | 

وای که چه حالی داشته سهراب وقتی این شعرو می گفته:

به سراغ من اگر ایید نرم واهسته بیا یید

              مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

                          وای که چه حالی دارم من الان.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 17:26  توسط ....  | 

یه رفیق نظر گذاشته چرا نمیشه در تمام مراحل زندگی دین را ملاک قرار داد فکر کنم فلسفه ملا صدرا بهش کمک کنه: 

فلسفه ملاصدرا درباره خدا

خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
وبه قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا
يتيمان را پدر مي شود و مادر
نااميدان را اميد مي شود
گملشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود و همه كس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي ، ناراستي و نامردي
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند
در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند
در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 11:30  توسط ....  | 


 



سیاست

يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟
پدرش فکري مي کنه و مي گه: بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم. مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره . تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي . داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است . اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.
پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي(...) خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و داره !(...) مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.
فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که نسل آينده داره توي(...)خودش دست و پا مي زنه

 بر گرفته از وبلاگ جملات زيبا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 11:26  توسط ....  | 

شنیدید که میگن چرا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 14:8  توسط ....  | 

میگن بعضی وقتها شکست خوردن بهتر از موفق شدنه ,خودتون بخونید:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 13:47  توسط ....  | 

آه ه ه ه ه,,,,

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنی
خدا کنه هیچ وقت پیش نیاد بخواید کسی رو فراموش کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 13:8  توسط ....  | 

بخونید تا بدونید:

امروز می خواهیم یک نکته بسیار ساده درمورد اعتماد به نفس برایتان عنوان کنیم که نه تنها روی اعتماد به نفس درونی شما تاثیر می گذارد، بلکه باعث می شود بقیه هم شما را فردی با اعتماد به نفس بیشتر ببینند. این تغییر کوچک در رفتارتان اگر بطور مداوم مورد استفاده قرار گیرد، تاثیر شگرفی روی زندگیتان خواهد گذاشت، گرچه ساده ترین نکته ای است که بتوانید تصور کنید:

چانه تان را بالا بگیرید.

حالا برای لحظه ای از جلوی آینه کنار بروید و ژستتان را طوری تنظیم کنید که چانه تان خیلی بالاتر از حد نرمال قرار گیرد. درواقع، چانه تان را آنقدر بالا بگیرید که باعث شود کمی ژستتان ناشیانه به نظر برسد (بعداً برایتان توضیح می دهم که چرا چنین حسی دارید). حالا بروید و جلوی آینه بایستید و خودتان را با این ژست جدید برانداز کنید.

ببینید که چقدر آن کسی که در آینه می بینید با اعتماد به نفس به نظر می رسد. مطمئناً این ژست با ژست قبلیتان تفاوت زیادی دارد، درست است؟

وقتی اعتماد به نفس نداشته باشیم ناخودآگاه چانه مان را کمی پایین تر از حد نرمال می گیریم. این کار بعد از مدتی شکل عادت به خود می گیرد و ژست طبیعی صورتمان می شود. به خاطر این عادت است که وقتی برای بار اول چانه تان را خیلی بالا نگه می دارید احساس ناشی بودن بهتان دست می دهد. اما دلیل آن فقط این است که به آن عادت ندارید، همین.

بالا نگه داشت چانه دو تاثیر خیلی قوی دارد:

1. به دیگران نشان می دهد که اعتماد به نفس بالایی دارید و برای خودتان احترام زیادی قائلید. اما چطور یک بالا نگه داشتن ساده چانه چنین تصوری در اطرافیان ایجاد می کند؟ داستان آن دراز است اما بیشتر به خاطر سمبل هایی است که ما بعنوان برخی انواع رفتار و شخصیت در ذهنمان داریم. نکته آخر این است که همه آنهایی که اعتماد به نفس بالایی دارند، چانه هایشان را بالا می گیرند. و این هیچ استثنایی ندارد.

از طرف دیگر، پایین انداختن چانه همیشه نشانه بارز پایین بودن اعتماد به نفس است. و این ژست نه تنها به دیگران نشان می دهد که اعتماد به نفس پایینی دارید، به ذهن ناخودآگاه خودتان هم این پیام را می رساند و باعث می شود که اعتماد به نفسمان حتی پایینتر هم بیاید.

2. بالا نگه داشتن چانه باعث می شود احساس اعتماد به نفس بیشتری کنید. این یک مفهوم روانشناسی از مکتب رفتارگرایی است. این یک واقعیت شناخته شده روانشناسی است که برخی رفتارهای فیزیکی تولیدات شیمیایی درون مغز را تغییر می دهند. صاف ایستادن و بالا نگه داشتن چانه دقیقاً چنین رفتاری است و با چنین ژستی از درون احساس اعتماد به نفس بالاتری خواهید کرد.

تاثیر دوگانه این ژست آنرا به یکی از ساده ترین راه ها برای ایجاد اعتماد به نفس درونی و بیرونی تبدیل می کند. مشخص است که این دو تاثیر از همدیگر هم تغذیه می کنند و باعث می شود اعتماد به نفس شما بالا و بالاتر رود.

مهمترین چیزی که باید درمورد این ژست به یاد داشته باشید این است که هر روز آن را انجام دهید. تداوم کلید کار است. حتی وقتی تنها هستید اینکار را تمرین کنید.

و اما یک هشدار: دفعات اولی که با این ژست (یعنی صاف ایستادن و چانه را بالا گرفتن) در مجامع عمومی ظاهر می شوید ممکن است کمی احساس ناشی گری و خامی به شما دست دهد—انگار می خواهید خودتان را طوری وانمود کنید که نیستید. این مسئله باعث می شود که احتمالاً اعتماد به نفستان از زمان عادی هم پایینتر بیاید. اما نگران نباشید: این مسئله کاملاً متداول است و برای همه ما پیش می آید.

باید به راهتان ادامه دهید و بپذیرید که زمان می برد تا با این ژست جدیدتان خو بگیرید و باید درک کنید که ممکن است اول کار کمی برایتان سخت باشد. اما بدانید که این سختی و ناراحتی خیلی زود وقتی این ژست جدید برایتان شکل عادت درآمد برطرف می شود.

نکات بیشتر در رابطه با اعتماد به نفس

اعتماد به نفس پایین یکی از مخرب ترین عادات و قالب های فکری است که کسی می تواند داشته باشد. هرچقدر خودتان و توانایی هایتان را برای رسیدن به اهداف مختلف در زندگیتان پایینتر ببینید، متقاعد کردن دیگران برای خلاف آن سخت تر خواهد بود.

یکی از مهمترین و اصلی ترین ویژگی های یک فرد برای داشتن یک زندگی خوب و شاد این است که خود را بالا ببیند و به توانایی های خود برای رسیدن به بزرگترین دستاوردها ایمان داشته باشد.

هرچقدر بیشتر بتوانید خودتان را فردی ببینید که مهارت ها و ویژگی های لازم برای رسیدن به آرزوها و اهداف زندگی خود را دارد، دیگران هم بیشتر شما را آنطور می بینند. و این می تواند فرصت های زیادی برای خودتان و آینده تان پیش رویتان قرار دهد.

در زیر به چند نکته برای کمک به بالا بردن اعتماد به نفستان اشاره می کنیم:

1. به زمان هایی در گذشته فکر کنید که به خیلی از اهدافتان رسیده بودید. احساسی که آنزمان داشتید را به یاد آورید و همان لذت و رضایت را دوباره تجربه کنید.

2. از منطقه امنتان بیرون بیایید. گاهی اوقات یک کمی که خودتان را هل بدهید باعث می شود آزادی بیشتری احساس کنید و این می تواند کمکتان کند که اعتماد به نفس بیشتری در قسمت هایی که قبلاً نداشتید به دست آورید.

3. خودتان را تحسین کنید. اکثر افراد به اندازه کافی از خودشان تعریف و تمجید نمی کنند. هرچقدر بیشتر خودتان اینکار را بکنید، دیگران هم بیشتر تحسینتان می کنند.

از این سه نکته استفاده کنید  و اجازه بدهید که حس اعتماد به نفس بالاتری را تجربه کنید. بدانید که شایسته تحسین هستید، لایق آن اعتماد به نفسید و موقعیت های عالی همه جا منتظر شماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 12:59  توسط ....  | 

دكتر

*******

شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 23:30  توسط ....  | 

ماندلا

هویت دیروز

همت امروز

راهی برای آینده

هر روز صبح در آفریقا آهوئی از خواب بیدار مشود که میداند باید از شیر تندتر بدود و گر نه طعمه او خواهد شد و شیری که میداند باید از آهو تندتر بدود و گرنه از گرسنگی خواهد مرد . مهم نیست که شیر باشی یا آهو ! مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی !

نلسون ماندلا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت 14:1  توسط ....  | 

دوست

 

آدم تو زندگی با خیلیا می خنده... مخصوصاْ من... من با خیلیا خندیدم. اونایی که باهاشون می خندی سحرت می کنن. فکر می کنی همیشه میشه باهاشون خوش باشی. وقتی چیزی پیش میاد که می بینی از این خبراام نیست... احساس حماقت می کنی.

میگن آدم بهتره با کسایی بمونه که کنارشون هم گریه کرده هم خندیده.

من به شخصه هیچکدوم از موارد فوق رو شرط کافی تشخیص نمیدم. لازم هست اما کافی نه!

تجربه اینطور میگه.

حالا مشکل اینه... آدم به کی باید دلخوش باشه؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 12:4  توسط ....  | 

یه روز

 

عاشقی

 

فضولی

 

حسادت

و

 

دیوانگی

 

باهم قایم موشک بازی می کردند

 

فضولی حسادت را پیدا می کنه

 

حسادت از حسودیش

 

به دیونگی میگه عشق پشت گله سرخ قایم شده

 

دیوانگی خاری را بر می داره وبه طرف عشق پرتاب می کنه

 

و عشق برای همیشه کور می شود

 

دیوانگی قول می ده که تا اخر عمر پیش عشق بمونه

 

و تنهاش نذاره

 

و قول می دهد که جای چشم های عشق باشه

 

برای همین هرکی عاشقه دیوانست

مثل من

منتظر نظراتون هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 1:47  توسط ....  | 

شريعتي

(((دنيا را بد ساخته اند..کسي را که دوست داري دوستت ندارد..کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نداري..اما کسي که تو دوستش داري و او هم دوستت دارد.. به رسم و ايين زندگي به هم نمي رسيد اين رنج است زندگي يعني اين)))

<<< دکتر شريعتي>>>

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 0:56  توسط ....  | 

هوگو

ارزو های من از طرف ...
ارزوی من برای تو از طرف ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

=>و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 14:5  توسط ....  | 

داستان ما،داستان همان مجنون عامری است که از لیلی تنها نام او را در اختیار داشت این بود که نامش را برخاک مینو شت و با همان نام،دلخوش و شاد بود.گفت مشق نام لیلی می کنم،خاطر خود را تسلی می کنم، چون میسر نیست من را کام او، عشق بازی می کنم با نام او....

ما هم از خدا، تعدای نام بلدیم و با همان نامها زندگی کرده و سرخوشیم.نامت بمانا تا ابد، ای جان ما روشن ز تو.... و نام خدا مثل نام گل است. وقتی می گوییم گل، تمام گلها همچون رز، سرخ ، نسترن، یاس، نرگس،شب بو و... را شامل می شود،ولی وقتی می گوییم نسترن،دیگر شامل گل یاس نخواهد شد.نام زیبا و جلاله ی الله مثل نام گل است همین که می گوییم الله،یعنی غفار( کسی که می آمرزد ) ستار ( کسی که می پوشاند ) مومن (کسی که ایمنی می بخشد ) و ...ولی هنگامی که می گوییم ستار،دیگر معنای مومن را نمی دهد. بنابر این بسم الله یعنی بنام همان کسی که غفار و ستار و کریم و مومن وسلام و... است. این رو می توان گفت: واژه دلنشین الله، تنها واژه ای است که به هیچ زبانی نمی توان ترجمه کرد زیرا این واژه، اشاره به هزار نام الهی دارد.

دل نکته: خداوند مهربون به ما،نزدیکتر از آنی هست که فکرشو می کنیم.مطمئناْ همین حالا کنارهمه ی ماها حضور دارد ناظر و شاهد اعمال و رفتار ماست. یاد امام بزرگوار (رض) گرامی باد.که فرمود عالم محضر  خداست در محضر خدا معصیت نکنید.پس لطفاْ به اعمال و رفتارمون نظر دوباره ای بندازیم.آدم با پدر و مادر و خواهر و برادرش تا اینقدر نمیتونه نزدیک باشه... به فراخور وقت و زمونتان، تو این ایام قشنگ و اعیاد بزرگ که در پیش روست، با خدای خودتون بیشتر انس بگیرین. بیشتر مانوس بشین،خدا اون بالا نشسته و فقط منتظر اینه که به حرف دلای ما گوش بده، اگه ما نمی تونیم سیم اتصالو جوش بدیم. گناه خداوند چیه ؟ ( گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست.؟ )

دل تبصره:فرج و ظهور مولا و آقامون،تو این ایام بسیارعزیز و گرامی فراموش نشه.خدا دنبال بهونه یه که واسه همه مون عیدی بده،بهترین عیدی سلامتی امام زمان(عج) و تعجیل درفرج و ظهور ایشونه.هر جوري كه نگاه ميكنم، باز ميبينم كه خداي خوشگلي داريم.بجاي اينكه ما قدر اونو بدونيم، اونه كه قدرمارا ميدونه..آن محبتهاي ليلی كرد مجنون را اسير  ورنه آن بيچاره راميل  گرفتاري  نبود.                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 19:8  توسط ....  | 

ستان 87-تهران

 

يك روز برفي

 

شايد احساس خوبي توش نباشه

اما از اون دست نوشته هاست كه وقتي روي كاغذ مياد دل ادمو اروم ميكنه

با اينكه هيچ تجربه اي از اين چيزا كه نوشتي نداري

شايد مثل يه بازي شطرنجه هميشه دوست داري ياد بگيري اما وقتي ياد گرفتي دوست نداري بازي كني.

ترانه گفتن منم همينطوره

ولي عاشقانه اين بازي رو دوست دارم.اين بازي،بازي ترانه،هرچند تجربه ي كافي توش نداشتم اما بيرون گود نشستن رو نميپسندم

الان وسط ميدونم

دوست ندارم حريف بطلبم دوست دارم همچنان شاگرد بمونم.

يه شاگرد تنبل اما دوست داشتني.

.

.

.

.

.

.

فراموش كن.!

نه ديونه نشدم،فقط يكمي مغشوشم.همين

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 19:2  توسط ....  | 

دکتر شریعتی
دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 18:59  توسط ....  | 

دکترشریعتی
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 18:57  توسط ....  | 

پسرک:بگم؟؟؟

دختر:بگو!!!

پسرک:بگم؟؟؟

دختر:بگو!!!

پسرک:بگم؟؟؟

دختر:بگو!!!

پسرک:...۰۹

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 18:52  توسط ....  | 

کجاي اين جنگل شب پنهون مي‌شي خورشيدکم‌
پشت کدوم سد سکوت پر مي‌کشي چکاوکم‌
چرا به من شک مي‌کني من که منم براي تو‌
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو‌
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو‌
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو‌
گريه نمي‌کنم نرو آه نمي‌کشم بشين‌
حرف نمي‌زنم بمون بغض نمي‌کنم ببين‌
سفر نکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو‌
نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو‌
نذار که عشق من و تو اينجا به آخر برسه‌
بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه‌
‌نوازشم کن و ببين عشق مي‌ريزه از صدام‌
صدام کن و ببين که باز غنچه مي‌دن ترانه‌هام‌
اگر چه من به چشم تو کمم قديميم گمم‌
آتش‌فشان عشقمو درياي پر تلاطمم‌
گريه نمي‌کنم نرو آه نمي‌کشم بشين‌
حرف نمي‌زنم بمون بغض نمي‌کنم ببين

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 18:47  توسط ....  | 

عشق

“ عشق يعني كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر و بزرگ كردن يك نفر به اندازه دنيا” من دنیامو کوچیک نمیکنم چون به غیر از تو خیلی از آدمایی که دوسشون دارم میخوام که باهامون باشن   مث مامان و بابای خودم و داداش وخواهرام وخيلي هاي ديگه... من تو رو بزرگ میکنم به اندازه دنیا چون تو همه دنیای منی .. دنیایی که اگه تو نباشی نمیخوامش ..نه اینکه مثل بعضیا بگم اگه تو نباشی خودمو میکشم و میمیرم و ... نه میگم اگه تو کنارم نباشی دیگه برام مهم نیست که کی کنارم باشه ... چون این حسی که وقت با تو بودن دارم رو هیچ کس دیگه نمیتونه بهم بده .... پس کنارم بمون مهربانترین  دنیام .... دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند آسمان ها آبی ـ پر مرغان صداقت آبی ست ـ دیده در آینه ی صبح تو را می بیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو مثل شبنم پاک سحری!؟ نه از آن پاک تری تو بهاری؟! نه بهاران از توست از تو می گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهترینم باغ و بهارانم تویی!!!!
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 18:39  توسط ....  | 

حيران

نمي‌دونم تو اين دنيايي كه همه دارن سر رسيدن به قدرت هر روز رنگ عوض مي‌كنن و برادر كشي نه به ظاهر كه در جان و روح عده‌اي سرشته شده، تو دنيايي كه هر كلمه از دهن خارج بشه هزارتا برداشت ازش مي شه الا اوني كه مورد نظرت، تو دنيايي كه به قول معروف هيچ كس چشم نداره ديگري رو ببينه، تو دنيايي كه اگر حرف بزني نفهمي اگر هم حرف بزني نفهمي، اگه نظر بدي فضولي اگر نظر ندي حسودي، تو اين دنيا ميشه آدم تو لاك خودش باشه و كاري به كار كسي نداشته باشه؟

+ نوشته شده توسط آهو در هفدهم فروردین 1388 و ساعت 12:3 PM | 2 نظر

امروز دوباره احساس كردم كه چقدر دلم مي‌خواد بنويسم. احساس كردم چقدر دلم مي خواد نگفتني‌ها رو فرياد بزنم ولي حالا كه شروع كردم به نوشتن احساس مي كنم لب‌ هام به هم دوخته و وزنه‌هايي كوچك و سنگين به انگشت‌هام آويزان است و نمي‌توانم بنويسم. كاش مي‌شد همه ذهن را به تصوير كشيد. از ازدحام اين همه تصوير كه راه فرار ندارند خسته‌ام.....

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 22:2  توسط ....  | 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت

قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟


،استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم

 دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم

اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت

 از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد

استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست

 منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟

استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد

:بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد

 و شاگردش بلافاصله جواب داد

قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست

همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست

و اين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد

 در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي

+ نوشته شده توسط آهو در نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 8:19 AM | یک نظر
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 22:1  توسط ....  | 


روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

داستان دوم
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: آديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.آ در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: آاين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: آتنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 21:38  توسط ....  | 

مشاوره و روانشناسی ازدواج


راز عشق 2


راز اول عشق
راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين ،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد .

راز دوم عشق
راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نيست ؟

راز سوم عشق
راز عشق در اين است كه مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر كني تا خونسردي را دوباره به ذست آوري . با اين كه احساس جلوه ي الهام است ، اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح درك كند . قلبت را آرام كن تنها به اين وسيله مي تواني چيز ها را همان طور كه هستند ، دريابي .

راز چهارم عشق
راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسين كردن غافل مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

راز پنجم عشق
راز عشق در اين است كه در سكوت دست يكديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد .

دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط حامد | 4 نظر

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 21:35  توسط ....  | 

تفکر

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم

 

من یاد گرفتم ، که سالها طول میکشه که بین آدمها اعتماد بوجود بیاد ولی فقط یکمی سو ظن (نه دلیل) کافیه که همشو از بین ببره

 

بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

 

هرگاه احساس کردی که گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمی‌توانی او را ببخشی بدان که اشکال از کوچکی روح توست، نه از بزرگی گناه او

 

رسول خدا(ص): کسی که حاجت برادر مومن خود را برآورده سازد ، مانند کسی است که عمر خود را به عبادت گذرانیده باشد

 

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان‏تر است، تحمل اندوه از گدایی شادی راحت‏تر است. بهتر است انسان بمیرد تا به گدایی زندگی برخیزد

 

از کبوترپرسیدم : زندگی چیست؟ پرهایش را تکان داد و جواب نداد ازدریا پرسیدم:زندگی چیست؟ خروشید و جوابم را نداد ازآفتاب پرسیدم:زندگی چیست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسیدم:زندگی چیست؟ گفت: زندگی خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 11:6  توسط ....  | 

انسانیت مالدینی

لطفا پاسخ بدهيد

دوستان ماجراي زيبا وموثر زير را بخوانيد وسپس پاسخ بدهيد كه به نظر شما مالدینی به چه دليلي  اينگونه ا نساني رفتار كرد ؟ 

از قرار معلوم یکی از جانبازان كشورمان سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر  رم بستری شد. از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. جانباز قصه ما ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق می افتد.هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید! راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند؟ حال به نظر شما مالدینی به چه علتي  اينگونه انساني رفتار كرد ؟ آیا كسي را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و كودكي كه در تصوير مي بينيد ويا ... بپیماید؟ بيائيد از امروز آغاز كنيم و باز كنيم  رمز انسان زيستن را ودر همه حال چه در اوج قدرت وعزت وچه در ضعف در   فكرخدمت ومحبت به ديگر انسانها باشيم وسپس اولين گام را برداريم ...پس قبلا با تمام وجودم به شما ميگويم كه موفق باشيد وبراي اين موفقيت با هم دعا مي كنيم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 11:2  توسط ....  | 

شیطون

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- f) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

                                                                  

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 11:1  توسط ....  | 

گوسفند

دوستان داستان زير را مطالعه بفر ما ئيد

 چوپاني گوسفند  داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست گوسفند رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا گوسفندزود تر بميره و زياد زجر نکشه .  مردم با سطل  روي سر گوسفند خاک مي ريختند اما گوسفند هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن گوسفندبيچاره ادامه دادند و گوسفندهم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.

در پايان بنويسيد كدام يك را ترجيح مي دهيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 11:0  توسط ....  |